|
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ( 7:7 ) |

بنام مقام متعال
... دو سه شب پيش تو يه شب سرد پائيزي داشتم يکي از محبوبترين کتابهايم بنام ((کتيبه رشيديه خداوند)) نوشته جيمز پال ديويس عزيز را مي خواندم. در جائي از کتاب چنين عنوان شده بود : (( روح قرن ها تلاش کرده است تا از قرار معلوم درس هاي عدم وابستگي و عشق را بياموزد .کسي که بتواند عشق و عدم وابستگي را در درون خويش با يکديگر ترکيب و در آميزد، تاج مقام استادي را کسب مي نمايد.)) وقتي اين جمله را با خودم مرور کردم ، تصميم گرفتم خودمو با توجه به اين جمله محکي زده باشم که بواقع چه چيزي از معناي عدم وابستگي (آزادي) و عشق (خدمت) آموخته ام! متوجه شدم که در بعد آزادي و عدم وابستگي خوب پيشرفت کردم و تقريبا تا همين حد هم واسه من قابل قبوله!!!
منتها هر چي در مورد قسمت دوم قضيه شرطي که مربوط به عشق و خدمت بود فکر کردم و خصيصه هائي مثل ايثار و بخشش و کمک و بردباري و عشق ورزي با خودم حلاجي کردم ديدم که واقعا در اين بعد ضعيفم و بايستي اين بعد را درونم تقويت کنم تا با عدم وابستگي که ذاتا آن را در وجودم دارم، بياميزم و يک گام اساسي به سوي خويش استادي بردارم. به معناي ايثار و عشق ورزيدن انديشيدم که معناي درست آن چيست؟ عقلم به جائي قد نداد و تعابير متفاوتي را برداشت کردم.![]()
با فکر به اين موضوع به رختخواب رفتم و قبل از خوابيدن از ماهانتا ، استاد درون، خواستم که معناي درست ايثار و عشق ورزيدن را به من آموزش دهد و بعد خوابيدم .....
در عالم رويا خودم را بهمراه چند نفر ديگه که ...









